تبليغاتX
پیوس _انتظار...امید





















پیوس _انتظار...امید

 

 یلدا مبارک!

 

 

همزاد پنداری!

یلدای من همزاد خوب قصه هایم

هم غصه ی نادیده ی مرهم_ دوایم

امشب،شب میلاد تو بر من مبارک

چون با تو زادم تا ابد از خود رهایم

              ****

یلدای من شبهای ما غرق ترانه است

دور از تو با خورشید خندیدن بهانه است

یکدم که با من می زنی بر تار سازش

دنیا برایم صحنه _رقص عاشقانه است...

 

 

 

یک سپید میان سیاهی بلند ترین شب سال:

 

کلاف های سر در گم را

به دار می کشم

از وهم خیالی دور...

وچله از شبم می گذرد...

 

زانو زده ام و

ترنج می بافم بر شاخه های درختی

که مراد می دهد

دست هایم به نیت دخیل

بر تارها چنگ می زنند

وگره ها را کور می کنند

 

نقش ترنج بر آب می افتد!

      _گره اشتباه_

 

"خضر راه خانه ام را گم کرده؛ شاید..."

زیر سایه ی دار

باز چله ها را میشمرم

وگره می زنم ...!

 

  

 کوتاه؛

به قدر نگاهی و یادی:

 

چله بر کمان ابروت کشیده تیر نگاه...!

 

 

 

 

چله :زه

چله: تار

چله : یلدا

 

 

 

 

+نوشته شده در سی ام آذر 1388ساعت14توسط مریم | |

نوشته بود:

 

غم

دانه دانه

می افتد روی صورتم

شور است

طعم نبودنت...

 

دلم گفت بنویس:

غم دانه های شور این تنهایی است که نمی گذاردروی یخبندان جاده ی بی او لغزشی دل را ببرد...
جاده های تنهایی امن ترین گذرگاه های زمینند مسافر...
وکسی..."کسی که هرگز پیر نمی شود" هر شب سرما در راهمان نمک می پاشدتا نیفتیم از پا...
هوای دلت را داشته باش!
بر زمینش نزنی ...
قصه ی زخم و نمک را که می دانی؟!

نمک گیر مان می کند این لطف آخر!...هر دو می دانیم.

 

 

 

+نوشته شده در بیست و سوم آذر 1388ساعت19توسط مریم | |

 

 مارگوت بیگل

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

٭٭٭
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم

٭٭٭

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
٭٭٭

از بخت یاری ماست شاید، که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

***

جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما

تو و من

٭٭٭
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

٭٭٭
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

٭٭٭
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم

و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

٭٭٭
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟

آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

٭٭٭
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی  که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن

از رخنه هایش تنفس می کنیم

٭٭٭
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست

راهی به جز اینم نیست!

٭٭٭
ازکسی نمی پرسند
جه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند ، ازخویشتنش نمی پرسند
زمانی به ناگاه
باید با آن رودرروی درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فروریختن را
تا دیگربار
بتواند که برخیزد

٭٭٭
گذشته می گذرد
حال ،طماع است

آینده هجوم می آورد

بهتراست بگویمت
برگذشته چیره شو
حال را داوری کن
وآینده را بیاغاز

٭٭٭
وقتی که مرگ مارا برباید

- تو را و مرا-

نباید که درپایان راهمان
علامت سوالی برجای بماند
تنها نقطه ای ساده
همین وبس
چرا که ما
درحیات کوتاه خویش
فرصت های بی شماری داریم

که دریابیمشان

سکوت سرشار از ناگفته هاست...

 

 

 

 

 


+نوشته شده در بیست و دوم آذر 1388ساعت9توسط مریم | |

نیم نوشته های این پست تقدیم می شود به دوستانی

که از نبودنم گله مند بوده اند و محبت همیشه شان...

 

 

 

ببخش!

نمی فهمم دیگری را

وقتی

روبه روی نگاه توام!

   

 ***

 

نمی آید

 آن لغت آشنا

تا بشناسی ام!

باد گنگی می وزد

همه ی حرف ها را

از روی "بند "می پراند...

بند را آب می دهم!

 

 

+نوشته شده در ششم آذر 1388ساعت20توسط مریم | |

 

 

 

 

 

 

 

بنویس مشق هایت را

کودکم!

...

این زمزمه ی دلتنگ

دیکته ی شب تو نیست...

 

دارم از روز هایی نیم تنه می بافم

که خیال نبود

و رج هایم ؛

اگر زیرو روست

حال دلم است

_که این روز ها تعریفی ندارد_

 

بهانه ام گذشتن زمستان است

از روی رج های آخر این" نیم تنه"

وگرنه دیگر کسی را ندارم

تا قد تنهاییم را با تمامش اندازه کنم...

 

...

خط به خط این نا نوشته را

 برایت قصه می بافم؛

از روزهایی که

تنها تقویم از روی نعششان توانست که بگذرد.

 

یک روز صبح؛

"کتاب" ها را بستیم

و فارغ از مشق های مشقت شبی بی دار

روی ممتد خط های خیابان ایستادیم

انگار دفتری صد برگ

در دست کودکی مشتاق

ورق خوردیم و

روی تنمان را

گلوله ها "مشق" نوشتند!

 

دیدیم که تفنگ ها

ـ خشنود نوازش دستی برسر ـ

 درسشان را حفظ می خواندند...

وناظم بد خو ،غیبت معلم را بهانه می کند

و تند تند بر سینه ی مشق نوشته ها

خط قرمز می کشد!

 

همهمه ی گنگ مان

 آخر "ندا "شد

به اعتراض!

 

حالا دیگر صداها را می کشیدیم

و هر سی لاب/ سیلاب اندیشه ای دیگر بود

دیگر کسی برای جریمه های نا نوشته اش

اندوهی نداشت...

 

 

بر کبود تخته سیاه خیابان

آنقدر نوشتیم

تا سبزه رویید...!

و ما باور کردیم

انعکاس آبی آسمان و زرد خورشید،

سبز می رویاند؛

در چشم هایی که سر به زیر شرمی نا دانسته نماند!

 

 

 

+نوشته شده در یکم آذر 1388ساعت11توسط مریم | |

 

با این همه ...عاشقانه ؛

صدایت نمی کنم...

 

تو، به لکنت من

 ایمان آورده ای!

 

از هجوم هجاهای هجو تعلق

با تو چه بگویم؟

وقتی گفته هایم

تصویر واژگونی است

برلب برکه ای

که مرد را

"مرده" نشان دنیا می دهد...

 

 

 

+نوشته شده در پانزدهم آبان 1388ساعت16توسط مریم | |

 

 

 

 

از اقبال بلندم

بر دامنه ی کوه زاده شدم!

و سال ها طول کشید تا

بند نافم را،

دختر قالیبافی؛

با دست های نحیفش ببرد و

بر دارم کند!

 

 

 

*****

 

 

 

گله را

 گرگ دلتنگ ،

از هی هی چوپان رهانده

و سگهای گوش بریده را

به زوزه ای از دل ،تارانده!

حالا

گوسفند ها؛

فارغ از نشخوار حریص قحطی

خواب پیراهنی را می بینند

که قابیل،به کنعان هدیه می دهد...

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجم آبان 1388ساعت9توسط مریم | |

 

 چیزی از جنس تلواسه های تو:

 

 

کاش می دانستی


"عکس"


تصویر" وارونه" ی این لحظه است


وقت نبودنت!

 

 

 

+نوشته شده در چهارم آبان 1388ساعت17توسط مریم | |

 

برای حیرانی دلتنگ یک مسافر!


ادامه مطلب

+نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1388ساعت8توسط مریم | |

 

دزد را پای دیواری که بالا رفته بود

گرفته بودند!

دیوار،

 شرمسار در گوش موش های همسایه زمزمه می کرد:

کوتاهی از من بود...

کوتاهی از من بود!

+نوشته شده در بیست و سوم مهر 1388ساعت9توسط مریم | |

       

 

 

                                 

 

 

 

                                         دور دست ؛ دست های دور توست!

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ششم مهر 1388ساعت1توسط مریم | |

تقدیم به رویا بیژنی 

دوست نادیده ی این هزاره ی اندوه 

 

روز گاری؛ دست می دادو

کسی می آمد...

 و دست که برایش تکان می دادی

 قدم جلو می گذاشت، به هوای دست دادن...

  ودست قداست بود...

  ودستگیری چه معنای خوبی داشت!

 

 همه می دانستیم

  دست دست را می شناسد!

 

 

حالا؛مدت هاست دیگر

دستت می اندازند، اگر کمی دست دست کنی به هوای ماندن در هوای دوست...

دست بلند کردنمان دست درازی تعبیر می شود

و درمانش دستگیری است...!

واین است که دیگر دست و دلمان با هم نیست

این یکی می لرزد که آن یکی رامی برند...

وما

آنقدر بی دست و پا می شویم که دیگر

به قدر بضاعت فرو نشاندن دادی از دل، دستمان به دهانمان نمی رسد!

 

نمی دانم چه کسی نفرین در دعایمان ریخت؟

که دستمان کج شد

و خاطره های خوب هم را؛ تاراج کردیم

و دیگر، هر چه  کاسه ی پر ترک دست در اشک

می شوییم؛

...دستمان نمک ندارد!

 

این روز ها

دست پیش می گیریم و باز هوایمان پس است...

به دسترنج اعتقادی نداریم و بردمان دستبردی است!!

دستاویز می فروشیم ودست بوسیم...

 دست بند می خریم تا مالکیتمان را ثابت کنیم ...

رودست می زنیم از ترس خوردن پشت پا

واین دست مایه ،همه ی سرمایه ی ماست!

سر می بازیم و هنوز دست از سر کچلمان بر نمی دارند

 

و دلمان خوشست که هنوز

دست بالای دست بسیار است.

 

 

+نوشته شده در چهارم مهر 1388ساعت12توسط مریم | |

 

  هدیه ام را گرفته ام

 حتی؛اگر گذر رویاگونه ی تو باشد

  از کوچه ی چشم انتظاری های یلدایی من

 سکوت کرده ام؛

  و شهرزاد چشم هایم

   هزارویک شب بی تو را نجوا می کند

                                 و لبهایت؛

                                        طعم حرف هایم را می شنوند...

 

 

 

+نوشته شده در چهارم مهر 1388ساعت2توسط مریم | |

 

صرف نمی کند ؛دیگر

دنیا

بودن _م را!

 

در حال بعید استمراری

مانده ام!

 

 

+نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت21توسط مریم | |

 

این روز ها ...دلم مدام می گیرد!...بهانه ی تو را...
و هر کجا پا می گذارم
حس می کنم پچ پچه هایی مرا در تو تکرار می کند
خیال می کنم
دلتنگ منی!
...
پشت سرم را نگاه نمی کنم
از ترس خیالی که
سرک می کشد
تا دست در گردن تنهایی
رسوایم کند...

 

+نوشته شده در هشتم شهریور 1388ساعت10توسط مریم | |

 

 

خدای من؛

بگذار روی دستهای خاکیت آب بریزم

تا بیایی سر سفره ام بنشینی...

 

دیگر دست از کار بکش

اینها که می سازی خریداری ندارد!

و دارند کنج انباری خاک می خورند

هر کدام را نفرستاده ،دنیا پس می فرستد

شکسته _زخمی_رنجور!

اتاقک زیر شیروانی هم دیگر

برایشان جایی ندارد!

 

باید به آدرس دیگری بفرستیمشان؛

شاید، زمین دیگر سلیقه ات را قبول ندارد!

 

+نوشته شده در دوم شهریور 1388ساعت11توسط مریم | |

 

خورشید را جز تو

روز به که بسپارد _ مهربان!

وماه را

 که بی تاب آمدنت مانده است؛

چه کسی مهتاب می خواند...؟

 

از منظومه ی بلند شعر های بی تو

تا  رسیدنت

کدام را بخوانم...؟

که منظومه ی شمسی را از اعتبار نیاندازد!

 

 

 

+نوشته شده در هفدهم مرداد 1388ساعت12توسط مریم | |

 

 

 

 

            

                                  دلم می خواست در بند تو باشد

                                             

                                       اسیر دام لبخند تو باشد

 

              

                                 دلم می خواست تا از این پراکند

 

                                       رها گردیده آکند تو باشد

 

 

                                                                           

+نوشته شده در دوم مرداد 1388ساعت17توسط مریم | |

 

 

 

...نوشتم نوشته هایم آن هایی نیست

که دلم گواهی می دهد

...نوشتی گواه بودنشان آن که می نویسم...

گفتم حرف هایم تکرار خواب هایی است که تعبیر ندارد

گفتی از خواب عبور کن نه تعبیر!

گریه کردم برای نا نوشته هایی که نخواهی خواند

رنجیدی!

حالا دل دل می کنم

برای گفتن حرف دل

می گویی

...دل

به دل

راه دارد...

وآسوده می شوم!

+نوشته شده در سیزدهم تیر 1388ساعت14توسط مریم | |

 

 ...

برای همه نبودنها عذز خواهی می کنم...عذر نمی آورم!

برای آن همه لطف که در شماست دلتنگ می شوم...نه دلگیر!

و اگر نیستم آنگونه که رسم بودن است توبه می کنم...گر چه تو به من این را نگفته ای!

اگر نمی نویسم ...نمی دانم آن لغت نامه ی آشنا را کجا گم کرده ام که حرف هایم بوی تنهایی گرفته است...

اگر کمرنگم ...کاش مداد رنگی خاطره ات بر حاشیه ی این روز هام هاشور بزند تا رنگ به رنگ شوم

 از شرم این نا گهان که تویی...

 

 

+نوشته شده در پنجم خرداد 1388ساعت12توسط مریم | |

 

 

بی شک نیازی به توضیح نیست...بعضی اتفاقها آیینه اند...

حتی گذراز کوچه ای و دیدن کتابی و درک اعجازی

برگرفته از :

 

کنار رود پیدرا نشستم و ...

 

به آنچه کودک درون سینه مان می گوید گوش بسپریم.از این شرمنده نشویم.نگذاریم بترسد،که تنهاست و شاید هرگز کسی صدایش را نشنود...بگذاریم که او کمی مهار هستی مان را در دست بگیرد.او می داند که هر روز با روز دیگر متفاوت است

کاری کنیم که بار دیگر احساس محبوب بودن کند.راضیش کنیم _حتی اگر مستلزم رفتاری نامانوس باشد،حتی اگر از نظر دیگران احمقانه بنماید!

فراموش نکنیم که :خرد آدمیان در برابر خداوند جهالت است...

 

 

 روش های بسیاری برای خودکشی هست.کسانی که می کوشند جسمشان را بکشند،قانون خدا را زیر پا می گذارند.آنان که می کوشندروح خود را نابود کنند نیز قانون خدا را زیر پا می گذارند،هر چند گناهشان در دیدگان آدمیان کم تر آشکار است...

 

...آن جا بودم ،چون _نا گهان _زندگی مرا به زندگی باز گردانده بود ...احساس گناه یا ترس یا شرم نمی کردم و متقاعد می شدم که حق با اوست:

هنوز لحظه هایی هست که باید در آنها خطر کرد،گامهای جنون آمیز برداشت...

 

 

گفتم :به سلامتی خردمندان که می فهمند بعضی عشق هاحماقت های کودکانه اند!

پاسخ داد:کسی که خردمند است،تنها به این خاطر خردمند استکه عشق می ورزد.وکسی که احمق است ،تنها به این خاطر احمق است که فکر می کند می تواند عشق را بفهمد.

 

در بیلبائو باران می بارد...در جهان باران می بارد...عاشق باید بداند چگونه گم شود و چگونه پیدا...او می داند توازن این دو چیز را حفظ کند...(دیوانگان بودند که عشق را اختراع کردند)

 

دوست داشتم با کسی آن جا می بودم که قلبم را به حال خود می گذاشت.با کسی که می توانستم بدون ترس از فراق در روز بعد این لحظه را با او زندگی کنم.آنگاه زمان آهسته تر می گذشت می توانستیم خاموش بمانیم _چرا که تمام عمر را برای حرف زدن وقت داشتیم.نیازی نبود خودم رانگران مسایل جدی کنم،نگران تصمیم های جدی ،واژه های بی رحم.

ساکت هستیم ...و این یک نشانه است!

فکر کردم:در این اتاق هستم.دور از همه چیز های مانوسم!درباره ی چیز هایی صحبت می کنم که هرگز برایم جالب نبوده و در شهری می خوابم که هرگز به آن پا نگذاشته ام...می توانم چند دقیقه ای وانمود کنم که تفاوت دارم...

به زنی که تا آن زمان بودم نگریستم:شکننده ،با تظاهربه توانمندی .از همه چیز می ترسیداما به خود می گفت:این ترس نیست!فرزانگی کسی است که واقعیت را می شناسد.جلو پنجره هاییکه شادی و نور خورشید از آنها به درون می تابید پرده می کشید تا رنگ روکش مبل های قدیمی اش نپرد!...ومشغول مهار و به اسارت کشیدن چیزی که باید همواره آزاد باشد:احساساتش.می کوشید با رنج گذشته درباره ی عشق آینده قضاوت کند.

 

عشق همیشه تازه است...وهمیشه ما را به جایی می برد.دوزخ یا بهشت...بایدآنرا پذیرفت!حتی اگر به معنای ساعت ها ،روزهاوهفته ها نا امیدی و اندوه باشد...چون او نیز به جستجوی ما بر می خیزد...و ما را نجات می دهد!

چیزی را که می خواستم فهمیدم:حقیقت همواره همان جایی است که ایمان هست!...

این عطیه مال کسی است که آنرا بپذیرد.فقط کافی است بپذیرد...بپذیرد و از اشتباه کردن نترسد...

 

تنها کسی که شاد است، می تواند شادی را بپراکند.برو و هر شک و تردیدی را از میان ببر...در دنیا بمان یا به صومعه برگرد.اما هر کدام را انتخاب کردی باید با تمام وجودت آنجا باشی!یک قلمرو شقه شده در مقابل حمله ی دشمن تاب نمیآورد.یک انسان شقه شده نمی تواند با متانت با زندگی روبه رو شود...

گفتم:اگر درد باید بیاید زودتر بیاید.چون تمام عمرم پیش رویم استو باید آن را به بهترین شکل به کار بگیرم.اگر او باید انتخابی بکند زودتر.بعد منتظرش می مانم...یا فراموشش میکنم.

انتظار دردآور است.فراموشی دردآور است.اما بی تصمیمی از هر رنجی بدتر است...

 

+نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت11توسط مریم | |

 

در خلأ قفس تنگ سینه

دادمی زنم

 تا دادم را بگیرم

 از تو

 که جورت

جور دیگریست!

 

+نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت11توسط مریم | |

 

 

 

در بی وزنی خلأ خاکستری کابوس های بی تو

دست و پامی زنم

 ومعنای ناب بی قراری را

  حالادیگر خوب می فهمم!

... 

ردیف ردیفم؛

                 قافیه باخته!

 

گنگ و گیجم این روز ها

گمم انگار!

 شعر هایم بهانه ی نام تو را دارند

و دیگر پابه پایم نمی آیند...

 در امتداد خلوت خیابانی که

شبی خواب مراپشت پلک های تو جا گذاشت 

 دستم در دست تنهایی

می دوم ؛بی مقصد !

تا دمی زود تر برسم ،شاید

به یک قدم _بعد از بن بست کوچه ای

که هنوز یاد تو را سرک می کشد...

 

رفته ام ...اما

سر این کوچه ی تنگ بی عابر

سایه ای مات ،جا مانده !

 

 

 

+نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت9توسط مریم | |

 

 

 

این روز ها هوا بهاری است...

بیرون از این پنجره ی زمستان دیده ی غبار گرفته ؛آفتابی یکدست

 و پر سخاوت بر سر مردمان دست مهر می کشد...

و اگر دلم نوازش می خواهد و گرما ...و اگر پنجره را ، زنگار زمستان

 درازی در خاطر  ماندگار ، چفت نمی گشایم از رخوت سرمایی

در جان نشسته؛ این گناه بهار نیست...!

 

باید پستو را جست به برکندن قبای سیاه پشمینی که به عبث

 گمان بردیم گرما رادر خود نگاه می دارد...این همرنگی با کلاغان

را باید گذاشت ...بیرون یا کریم ها خدا را به خانه هایشان می خوانند!

 

می خواهم به بهار اعتماد کنم...ودیوار های مظنون به آوار را ،تا

 فرصتی برای مرمت و باور به ایستایی ؛با برگ گلهایی که

عیدیم داده است...بپوشانم ازکراهت این ترک های ممتد دل آزار...

 

و باران که قاصد فرستاد با طبل و سنج ؛ را به میهمانی تولد شکوفه ها

دعوت می کنم  وپنجره ها را می گذارم تا هر چه می خواهند در ضیافت

 قطره ها شادمانی کنند...

 

اگر چه دیر ؛اما به شاد باش آنها که همین نزدیکی خانه دارند خواهم رفت

ودفتر خاطرات گذشته را در گنجه جا خواهم گذاشت...وکلیدش را به باد

 می سپرم تا بر گردن شاخه ای دور بیاویزد به امانت فراموشی!

 

مداد های رنگیم کاش اینهمه سر شکسته نباشند از دریغ روزهایی که

 کوتاه بود قدر ساعت هاش به پای شبهای زمستانی بلند ...

 

دستهایم را که به سفارش دوستی در باغچه کاشته بودم امروز به

خوش آمد  بهار تکان می دهم...و به بچه ها اقرار می کنم که

 با "تیستو" از همان سال های دور دوستم...

...

بروم دیگر...!

روی طاقچه نامه ی نا خوانده ای دارم از گل سرخی در سیاره ای دور...

 

 

 

+نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1388ساعت14توسط مریم | |

 

برای

 بهار

 که

می آید...

 

کویر را

 صدای بارانی تو

به خود ؛ می آورد! 

و این رستن از غم - پیله ی عطش را

وبر خاستن نیمه جان ساقه ای مبهوت را

اگر تو نبودی ؛

خدا باور نمی کرد!

 

رستاخیز من

امروز،

بهانه ی سور توست!

کاینچنین در ضیافتی ابری

به خود می خوانیم...

ومرا

تردید این خواستن و برخاستن

گریبان دریده ایست

که گنج- دانه ام در آن نمی گنجد!

 

صدایت ، همیشه بارانی

نگاهت ، ابر خاکستری دور

(اگر که بدانی...) 

وپیام آوریت مبارک...!

 

 

 

 

+نوشته شده در پانزدهم فروردین 1388ساعت13توسط مریم | |

 

 

*تسلیم شده ام

به نجوای شیرین تو

که بی نشانی از یک خط آشنا

 می گوییم : بخوان...!

 

و من خط تو را می دانم.

و در رخنه ی سخت این کوه غم

 که بر سینه دارم،

حفره ی تنگ قلبم را حراءِِ یاد تو می کنم

که هر دم تنهایی

کلامت را بر دیواره های لرزانش

به تکرار می شنوم...

سر به مُهر مِهر توأم –معنا...

 

از قبیله ی من،تا قبله ی تو

فرسوده از سنگهای در راه

فرسنگ ها را می شمرم...

 

سعی کرده ام افسانه ی صفای تو را

ببرم تا مروه...چشم روشنی !

وهر چه سنگ در راهم بیاندازد

حتی برای برداشتن یکی

_تا پاسخش را داده باشم_

درنگ نخواهم کرد!

 

ونگاهم ،نه عبور ستاره را می جوید

نه سنگ سیاه نشانه را...

که افق وفاق تو

از هر نشانی؛آشنا تر است

...آنجا که اثر انگشتان معجزه ات_خورشید_

پای برگه ی اعمال شب را

مهر بخشش می زند...!

 

دلتنگم و انگار

قیامت نزدیکترین روز میعاد است؛

تا تو...!

 

تسلیم شده ام!

 به طرحی محواز لبخندتو

و بر بلندای رفیع گل دسته ای

که بر خاک سجده گاهم رويیده است؛

تا بدانی در دلم، معنای سکوت را؛

    از آن می گویم...اذان !

 

+نوشته شده در یازدهم فروردین 1388ساعت10توسط مریم | |

 

*هفت سین چیده ام ؛

 ...

 به ساعت که نگاه می کنم،

 دلم مثل سیر و سرکه می جوشد

تا بیایی..

پشت این پنجره

 هی ثانیه می پرانم و سماق می مکم

 نکند آخر سکه ی یک پولمان  کنی!

  ...

  امسال عیدی ، به تو دل می دهم

 سیب سبز و کال دل را...

 

 

 

+نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1387ساعت12توسط مریم | |

 

*دَردانه های دردانه های دیروز کودکی؛عروسک های مغموم بی خاطره :

 

 انگار یکی مارا تا حد مرگ زده است

به چوب تر حراجی!

و مفصل های کوکی مان

از کار افتاده است لابدکه

دستمان ناخواسته پیش هر کوچکی دراز مانده است

و پایمان جلوی هر بزرگ

 

نمی دانم رفیق

چند سال است کنج این پستوی فراموشان

داریم خاک می خوریم وتار عنکبوت می بافیم

که تیله ی نگاهمان

دیگر

آفتاب چین روز های آمده نیست؟!

 قدیم ها تاریخ مصرف همه چیز طولانی تر نبود؟

امروز حتی،

به نوشته های روی جعبه ی رنگی تابوت هامان هم

اعتمادی نیست...و اعتنایی هم!

 

زندگی ، پا روی تاریخمان ؛ گذشت!

خدا از روزگارش نگذرد...!

 

 

 

 

+نوشته شده در بیست و یکم اسفند 1387ساعت14توسط مریم | |

   

 

* ترانه ی گورزاد

 

 

  برای همه شبهای تار نبودنت

 

             نواخته ام... تنهاییم را

 

    گلویم، بستر هزار نطفه ترانه است

 

               من ،آبستن سکوت!

 

                رویاهایم را به گور خواهم برد...

 

          

+نوشته شده در بیستم اسفند 1387ساعت18توسط مریم | |

 

 

*و حرفی از هزاران؛

که شاید هم نباید گفت...

برای اولژان ؛و نه دیگری!

 

 

 ...

 به گسترانه های دور

میهمانم می کنی...

و در انتهای سبز

برگ های هستیم می ریزد!

به هوای تو ،آواره ام _معنا...

و در ستیغ کوهسارانی

که کفن پوش مرگ بهارند

مرثیه های باد را از بر می خوانم:

...های ...هو...

...

به تو می گریزم ، از پناه

وصدایت می زنم

در هیاهوی گنگ این روزگار

به سکوت...

دیگر آموخته ام گام بر داشتن را

با پاهایی که برای کفش های دلتنگی ام

ادعای بزرگی دارد...

                               پرواز...!

و دست هایم دیگر

 زنجیرهای دخیل معبد دریغ نیستند

آنها را

_انگار همین دیروز_

                          کودکانه...

به هوایت اوج می دهم

بال میزنم...!

 

 

اولژان

زندگی شاید؛

همین مکث هاست ،

که در زوال پیوسته ی تکاپویی عبث

ثبت می شود.

یا حتی ،شاید

همین سکوت های اندک که

 پیش حرف های تکراری پیش پا افتاده

قد می کشد...

تا تفاهمی که من می طلبم در تو!

 

و عشق را...

بگذار معنی نکنیم!

قداست این صداقت پر اعجاب را

که با زبان من تو را صدا می کند

        و با نگاه تو مرا خیره ...

 

 

اولژان

هیچ گاه به داشتنی ،اینهمه داشتنی

اقرار نخواهم کرد...

سود من از این سودا

که تحمل حملش را ندارم

جز خاموشی مرگ نیست.

...ومن امروز زنده ام؛

تا برای تو بمیرم...!

به گاهی بی گاه ...و راهی بی راه!

یقین دارم

برای ماندن ؛

                مردن را می پذیرم

اگر با تو باشد ؛

                    به تنهایی...

وگذر را زیر دندان این لذت بی بها مزه می کنم

طعم رفتن می دهد حرف هایم...!

شولای ابهامی بر تن برهنه ی دردم نیست

واقعیت آن چنان شفاف است

که نمی توان دیدش...!

 

 

 

 

+نوشته شده در ششم اسفند 1387ساعت22توسط مریم | |