|
خراب خانه ام ویرانه تر شی... خانه ام را بر می دارم و می روم! برای دوستان دوستی که هوایشان را می کند دلم وهوای دلم را دارند آدرس جدید را خواهم گفت. (لطفآ کامنت بگذارید تا یاد آوری کند این قرار را...) ................................................ گفتم: ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم! بعد یادم آمد: تاگنج غمت در دل ويرانه مقیم است....... همواره مرا کنج خرابات مقام است "خانه تعبیر دیگری دارد!"
گفتی :کیش! مات مانده بودم! چشم بستم و پریدم...
راست گفتی دوست من! "...نهنگی که در ساحل تقلا می کند برای دیدن هیچ کس نیامده است...!*" *قسمتی ازشعر گروس عبدالملکیان
گفت: آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو!
سالهاست اتوبوس سوار نشده ام!... و هوس این روزهام شده سوار شدن و رفتن ،روزی ،بی مقصد بی خبر وبی ساعت مقرر.این وسوسه مدت هاست ذهنم را قلقلک می دهد... حالادوسه روز است که این حال رهایم نمی کند! امروز چشم که باز کردم؛نیش آفتابی لجوج از لای پرده ی ضخیم اتاق چشم هایم را زد. سرم را دزدیدم زیر پتو... چند لحظه به رخوت خوابی که هنوز کنارم نفس می کشید،خیره ماندم و خواستم با تنبلی به آغوشش بخزم. بعد ناگهان چیزی مثل برق از ذهنم گذشت! دیشب خواب یک اتوبوس را دیده بودم.با مسافرانی روستایی ،چند تایی بچه که مدام میان اتوبوس می دویدند وسرو صدامی کردند... چند زن با لباسهای محلی رنگ و رو رفته اما تمیز...که یکیشان مستاصل از گرما گیره ی چارقدش را باز گذاشته بود و سینه در دهان کودکی رنجور و لاغر داشت. همه را به وضوح به یاد دارم...از ضبط فرسوده ی اتوبوس قدیمی، طنین موسیقی اصیل همراه با خش دل آزاری به گوش می رسید...یکنفر کنار دستم ،با صدایی نخراشیده تر از ضبط ماشین با آهنگ همراهی می کرد... کلافه بودم از همهمه ی آدمهایی که با من حرف نمی زدند ...لهجه شان را نمی فهمیدم... معذب بودم از در کنارشان بودن... خودم را مچاله کرده بودم توی صندلی و سعی می کردم به زور هم که شده بخوابم!...که ناگهان با تکان شدیدی به جلو پرت شدم...! ... ازیکی از چشمهای راننده که رخ در رخم باز مانده بود، خون می چکید... با جیغ از خواب پریدم! درد عجیبی توی سرم پیچیده بود که نفسم را بند می آورد.با ترس چشم باز کردم...همه جا سیاه بود!...انگار شب...! و صدایی نبود! نمیدانم لحظه های بعد از این خواب را به چه فکر می کردم؟...کجا بودم؟...خواب بودم یا بیدار؟ اما نور پاش آفتاب لجوجی که از پنجره،خودش را به زور بر فضای سرد اتاقم تحمیل می کند؛دوباره آن سردرد لعنتی را با خودش آورده تا بپاشد توی صورتم... زیر پتو نفس کم آورده ام!...نمی دانم تعبیر این خواب چیست؟ اینکه در جایی شاید دور؛ این واقعه برای کسی رخ می دهد؟...حالا...یا بعد! اینکه من مسافر راهی خواهم بود که دیدم؟...من یا دیگرانی که فکر کردن به هر کدامشان حالم را بدتر می کند. و این سردرد سمج، چرا مرتب در ذهنم این یاد را تکرار می کند؟ پیغام است؟... یا تلنگر یا هر چه ... سنگین و کرخت از تختخواب کنده می شوم...توی آشپز خانه ،قهوه ی سرد مزخرفی را که ته قهوه جوش ماسیده؛سر می کشم و یکهو همه چیز در هم می شود...! تمام روحم را بالا می آورم...طولانی و درد ناک و سخت! بی حال کنار دستشویی می نشینم و چشمها را می بندم. از پنجره ی باز بالای سرم،صدای موسیقی اصیل ضبط خانه ی همسایه می آید!... ... ...نکند قصد سفر داشته باشند؟
مهم نیست! ...واقعا مهم نیست که این خاطرات در دفتر فراموشی روزگار، روزی ثبت شده باشد یا نه! اصلا اتفاق افتاده باشد یا نه! مهم اینست که ذهن من با این تصورات ؛کودکانه بازی می کند...برای حفظ هر کدامش بال می گشاید و از تجسمش به خود می بالد! اینکه او چه روزی مرا محکمتر در آغوشش فشرده...یا چه وقت نگاهش پر از غرور ومهر مرا برده تا آن بالاهای دور ...کی نهیبم زده وگذاشته تا ساعتی رااز دنیا سیر؛سیر دل بنشینم وبرای مصیبتهای "دختر بد"گریه کنم...اینها همه داشته های من است از روز هایی که مریم بابا بوده ام... اینکه وقتی دیگر؛دردمند تر از من بر بالین تبم نشسته و دستش مرهم هزار شفا،روی پیشانی ام آرام گرفته تا زیر سایه ی بلندش آرام بگیرم...اینکه کارنامه ی آخر سال برای هر دوی ما چه حس و طعمی داشت...اینکه دوست داشت سنتور را آموزش ببینم و نشد...اینکه دورم حالا برای بوسیدن دستش...اینها داشته های من است در چمدانی که از خانه ی پدری با خود آورده ام! من او را حتی وقتی دور دورم ؛در کنار دارم! ولذت ساعتی را که در کنارش آرام گرفته ام از دغدغه های روز مرگی و تشویش؛مثل طعم "کارملا"های دوران بچگی زیر دندان حسرتم مز مزه می کنم ...! واین روز ها وقتی عصیانی ام از گذر اوقاتی ، که اوقاتم را تلخ می کند ...وقتی کم می آورم ازحساب مهرو صبرو رحم وحتی انصاف به کودکانم؛ مرورش می کنم در لابه لای برگ های تقویم زرد روز های سپری... چقدر دلم می خواهد ،بتوانم در دفتر خاطرات کودکانم چند نقطه و نکته ی برجسته به جا بگذارم! چند سطری که ارزش نوشتن داشته باشد... چند صفحه ای که با غرور آنها را مرور کنند تا در خاطرشان ،آنکه منم محکمتر از این به چشم بیایم که هستم! امید وارتر از این...شادمان تر از این... دلم می خواهد وقتی به والدینشان فکر می کنند ،حس مرا داشته باشند در این روز ها! او برای من معنای ناب دوستی و پناه است و من هنوز هم دلم می خواهد گاهی پشت بزرگیش پنهان شوم تا کسی پیدایم نکند...گاهی می خواهم برایش از یواشکی های ذهن دختری بگویم که در من می تپد! و هنوز دلش می خواهد کارنامه ی آخر سال را نشان بدهد و لبخند هدیه بگیرد و از دست اندوه برود...!
سه شنبه /هفتم اردیبهشت هشتاد و نه امروز حس و حالم شعری است...احساسی ! حوصله ی بگو مگو های این روز های بچه ها را هم ندارم...حرف های صد من ...اصلا همه اش من ،من! پسرکم را که روانه کردم ؛نشستم به تماشای برنامه ی روز از نو! برای این روز های من این برنامه غوغاست! حداقل ساعتی را فقط گوش می دهم و دل می سپارم به جریانی که همه اش آگاهی است... روز های سه شنبه برنامه با حضور دکتر الهامی ؛حال و هوای شعر دارد... امروز حالمان به هم می خورد...! نه!...یعنی حسمان ؛ به هم نزدیک بود! برنامه با این جمله شروع شد: هرروز صبح؛ در آفريقا آهويي از خواب بيدار ميشود که ميداند بايد از شير تندتر بدود تا طعمه او نشود،وشيري که ميداند بايداز آهو تندتر بدود تاگرسنه نماند... ...مهم نيست که شيرباشي يا آهو ! مهم اين است که باطلوع آفتاب با تمام توان شروع به دويدن کني! * باز هم آنکه: باید رفت...کمی تند تر از این هروله ی ممتد خسته ،که این روز ها بد جوری پاهایم را می آزارد... "دریا همه عمر خوابش آشفته است"** راکه می شنوم یادم می افتد که هر بار شنیدمش صرافت آن که بدانم از کیست را خیال گذرای دیگری با خود برد...! وبعد... هستم اگر می روم ؛ گر نروم نیستم!*** کتاب لعل گمشده ی پوپک مدنی را معرفی می کند با خوانش شعری از متن کتاب. به دلم نشسته است هوای این ساعت آرام و بی دغدغه... هوای ساعتی نشستن ...فارغ و بی خیال کنار بابا را دارم...دلم برای شنیدن آن شعرهای گاه و بیگاهش تنگ شده.یادم باشد مثنوی قدیمی را اگر هنوز داشت دوسه روزی قرض بگیرم برای پیدایی شعری که مدت هاست در من گمشده... صدای استاد الهامی در گوشم می پیچد: گفت من مشق نام لیلی می کنم**** مجری برنامه حالی دارد که راحت نیست توصیفش... با چشم های بسته تکرار می کند شنیده اش را خاطر خود را تسلی می کنم... خاطر خود را... تسلی می کنم... آنوقت او هم یاد شعری می افتد که به گفته ی خودش همین اواخر کف خیابان پیدایش کرده که سرخ از سیلی لیلی است رخسارم***** تصویر دوربین تماما چهره ی او را در قاب گرفته است. به وضوح می شود برق اشکی گم را ته چشم هایش دید... استاد که هوای این حس ناب او را هم بی تاب کرده حافظ به دست مجری می دهد و از همه آنها که " در این حالند " می خواهد نیت کنند و ... خسروی کتاب را می بوسد و بر چشم می گذارد و باز می کند کتاب را و چشم را... دلم بی تاب وحی حافظ است...که می خواند: اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم...****** اشک امانم را می برد...حالم خوب خوب است...
روز
روی پله ها نشسته ام...منتظر . دم غروب این شهر دلگیر را روی پله های سرد مرمر نفس می کشم . باز دمم بوی غربت دارد. رفته است سر قرار! ...وقت رفتن عجول و شاد گفت: فقط چند دقیقه! ومن نشسته ام تا دقیقه ها از سر و کولم بالا بروند...تا بیاید. بالای سرم،پرواز دسته جمعی پرنده های غروب را دید می زنم. همیشه سحر پروازشان مبهوتم می کند... شکل این پرواز بی پروای بی خستگی ؛برایم هر بار تداعی خاطره ی مادر بزرگ است که با حوصله می نشاندمان به بازی... وانگار با آنهمه کار هیچ وقت برای از سر باز کردنمان عجله ای نداشت... مثل آن روزکه یادم داد قوانین این بازی را... این که تو نگاه می کنی و آن سو کسی با زبان ایما و اشاره ای "دیگر" برایت توی وسعت بی انتهای هوا چیزی می نویسد و تو باید تیز بخوانیش ... وگرنه در آنی حرف ؛حرف "دیگری "است و اشاره به آدرس دیگری...! این جور وقت ها عجیب سر به هوا می شود دلم...برای آن اشاره های دور در نزدیک! محو تماشا شده ام که گوشی ام زنگ می زند.بی آنکه نگاهم را بردارم ازآسمان سربی پر پرنده؛ رد تماس می کنم...و آرام آرام حروف در من حلول می کنند... ئ... ...ا... ر....! . . . . یار ...یار! دارم از شعف این حس قالب تهی می کنم...مدتها بود دیگر مرا به بازی راه نمی دادند...!. ..این را حالا اقرارمی کنم! و راستی چقدر دلم برای کودکی این بازیها وبازیهای آن کودکی ها تنگ شده است... *** دم گوشم زمزمه می کند: _یار مرا ...غار مرا...! بی شتاب ؛ برمی گردم از آسمان... برگشته است دوست همیشه بر "قرار"من! می پرسم:خوب بود؟ _کی ؟...چی؟! _چه فرقی می کنه ؟...حال تو!...یا حال "تو"ی تو! از ته دل می خندد:...عالی! به خطوط ظریف نیم رخش دقیق می شوم که وقتی لبخند می زند پر از آرامش است...خط های عمیق آرامش! صورت شسته اش حالا؛بی آرایش کمی رنگ پریده به نظر می رسد . اما ملاحت خوبی دارد،این چشم های بی سایه! دارد روی پله ی بالایی بند کفش هایش را می بندد و با لبخندپر شیطنتش می پرسد: _حالا این ورد "یار...یار "چی بود؟ یار در خانه و ما...؟! یادم می افتد چند لحظه پیش را که از آسمان افتادم! و برایش همه را تعریف می کنم... از پله های مسجد که پایین می آییم؛او سر به هوا و شاد می پرد انگار فاصله ی دوتا یکی پله ها را... من سر به زیر حسی مانده ام از جنس شرم و انکار... رفته ای در خانه ی آشنایی را بزنی ؟ ...آنوقت دستت روی زنگ مانده باشد... بی فشار... سالها ... انگار؟!... . دلم برایت تنگ شده...می دانی.
چرایی ندارد ؛ دلم تنگ توست کلون _ضربه بر دل، هم آهنگ توست چرا می زنم زخمه بر چنگ و تار؟ منی که دلم زخمی چنگ توست اگر بال و پر بود، می گفتمت پریدن به شوق تو و سنگ توست دگر با جهانم چه جای ستیز که صلح من از حسرت جنگ توست! *** دلم می خواست در بند تو باشد اسیر دام لبخند تو باشد دلم می خواست تا از این پراکند رها گردیده آکند تو باشد...
جاییست نزدیک همین حوالی ، که صاحبش باور دارد ؛درآبی ماورای بحارش ِ"چیزی هست که هرگز پیر نمی شود"ـ و من هر بار که نیستم آن چه باید، شال و کلاه برتن بی حوصلگی هایم می کنم ومی برمشان همان جا! و در امن آرام موسیقی که در خلوتش جاریست ؛ از دری که در همیشه ی نبودنش بروی دلتنگی هایم باز است ، سرک می کشم و بی تعارف قدم به خانه اش می گذارم. به قدر نوشیدن یک استکان آرامش و نوشتن دو خط یادگاری روی دیوار کوتاه همدلیش... امروز نوشته ام برای حس مشترکی است که در هوایمان جاریست ... اندوه شیرینی که به یاد کودکی های دور در خاطر؛ مزه مزه اش می کنیم، تا مبادا زود تمام شود...! /این روزها نمی دانم چرا ...اما همه گنگیم! "دلواپسم "را می دانیم و می گذریم... چه سنگ شده ایم...جای کوه شدن! اتفاقی در راهست!... اصلا یکی از همین روز ها می آیم دنبال دوستی خالصت می گردم... جایی بگذارش که گم نباشد...گم و گورش نکنی! خدای دلهره های کوچک"اگر نشود "ها خدای اندوه های بزرگ "اگر نخواهی "ها
نوشته های چند سال پیش را اتفاقی پیدا کردم! نیم نوشته هایی که هیچ وقت کامل نشدند.حتی همین امشب که خواندن دوباره شان یاد آوری لحظه هایی بود که دیگر نیست! نتوانستم تغییرشان بدهم...نشد! اصلا اینها شاید از اول هم آمده بودند تا ناقص بمانند .نمی دانم! اینجا جای امنی است...لااقل از اتاق من امن تر!می گذارمشان همین جا تا گاهی یادم بیاورند آن روز ها را... **** سال ها گذشت تا دانستیم،رازی میان ماست...! حالا؛ بیا ...چشم باز نکنیم! دنیا چرخ و فلک قشنگی است که برای خریدن دوباره ی بلیطش آهی در بساطمان نمانده است... حالا آنچه مانده است ماییم... من وتو! باور کن همه مباداها را باد با خود برده است... *** خوابیده بود... می دانستم دارد می میرد غیر از نفسهای نیم جویده چیزی از گلویش پایین نمی رفت! حالا بالای سرش بودم حرفی میان نگاهمان آرام نمی گرفت... آهی کشید:...آ...ااا...عا... گفتم:...بگو ! سر به زیر و بی نفس گفت: ...عا...آه! نگاهم سر به زیر بودنش را تکرار می کرد گفت:...عا...ش...آش! گفتم:آش؟...اینهمه لکنت و پروا...!؟ ...گرسنه ای؟ و ملاقه را...بی شور... بر فرق کاسه اش کوبیدم. همه ی ظرفش پر شده بود...! دیگر چیزی نگفت! ... آرام خوابیده بود...!
این کتاب ها ... این نشانه های نزدیک و آرام... "یادداشت های مرد فرزانه" را خواندم؛ حالا چه فرق می کند اگر اسم نویسنده اش "ریچارد دیوید باخ" باشد تو را هر جا که باشی؛ باز می شناسم! ********** * نخستین گام برای شکستن مسخ شدگی این است که تشخیص دهی مسخ شده ای! *هر چیزی را دلیلی است بر اینگونه بودن. خرده نان روی میز یادآور شگفت نان صبحانه نیست! آنجاست ؛ چون نخواسته ای میز را پاک کنی. هیچ استثنایی نیست... *زندگی هیچ نمی گوید نشانت می دهد. *مهم ترین دلیلی که به پاسخ ها دست نمی یابی این است که پرسشی نپرسیده ای...! *ایمنی را بر نیکبختی برتر میدانی و آن را به چنگ می آوری، اما به چه بهایی؟ *ژرفای یکرنگی تو با دیگران نسبت معکوس دارد با تعدادآن دیگران در زندگیت! *باور را فراموش کن برای پرواز؛ باور را نیازی نیست. درک پرواز بایدت... *نیامده ای برجهان اثر گذاری آمده ای زندگی کنی تا شاد باشی! *پاداشی است عظیم آنانی را که گام در مسیر دشوار نهند. لیک پاداشی نهفته در بستر زمان. جهان پیرامونت هیچ تضمینی برای انتخاب های کورکورانه ندارد... *تنها وظیفه ی تو در زندگی این است: با خودت روراست باش! *تنها چیزی که تو را از رسیدن به رویا هایت باز می دارد؛ چشم پوشی از آنهاست...
این روز ها حسم؛پراکندگی است! پر و آکنده از هوای خوش" گذر"...و در معنویت این جریان شاد_اندوه برایتان ،که در کنار ذهنم خانه دارید؛طلب می کنم این معجزه ی خاموش را...گذر را! پر از درد پوست انداختنم و حیرت پرواز! وپیله نمی کنم دیگربه هر ناچیز وپیله را می گذارم برای کرمهای درختی و می گذرم. اینکه بعد از بی پیله گی؛پرواز نصیبم شود یا سقوط از شاخه ی ترد تردید را امروز نمی دانم... نمی خواهم دغدغه ی آن فردای ناشی و نا آزموده وادارم کند امروز ، تنها از این شاخه به آن شاخه بروم و ...باز بمانم! ...این روز ها پراکنده گویی می کنم و پراکنده نویسی لاجرم! یکدم هوای شعری ،شعورم را می برد تا درک...دمی دیگر نوشته ی خط خورده ی روی دیواری ،برایم نشانه می شود. می نویسم ...همان ها را.واگراین التقاط و افتراق آزارتان می دهد؛پوزش می خواهم از پیش. دوستی تان عزیز،نظراتتان ارزشمند وکامنتهای خصوصی تان برایم گاه کمی عجیب است... علت را نمی دانم که چرااغلب تعداد نظرات خصوصی بیش از تایید شدنی هاست.حال آنکه مطلب خاص و خصوصی در آنها نیست...! اما برای نظر و خواسته تان احترام قایلم .اگر اعتمادتان مرا لایق داشتن شماره ی تماستان کرده است ممنونم و اگر ترجیحم ارتباط از طریق همین نوشته های وبلاگی است ببخشید مرا! نوشته هایم از امروز نه بر اساس تاریخ مشخصی بروز می شود و نه تنها در یک قالب می گنجد برایتان از روز هایم خواهم نوشت و تجربه های اندکم وندانسته های بسیارم! ولطفتان را فراموش نمی کنم برای این صبوری و مهر...
انگار گفته بودی...لیلی!* ...تازه از راه رسیده بودم.باران خورده و مبهوت و مردد...حرف هایش هنوز توی گوشم زمزمه میشد...همیشه همین طور بود! اصلا می رفتم تا حرف بشنوم...زیرو رو شوم...تکانده شوم...تا شاید از این گم و گیجی خلاص... تمام بعد از ظهر بارانی را کنار حرف هایی که از جنس دبگری بودند؛توی دلم باریده بودم. ساعت هایی که با هستی می گذشت همیشه بارانی بود! حرف ها و کنایه ها و گلایه ها مثل رگبار بر سرم می بارید...بعد آرام آرام جایش را می داد به نزول مداوم و آهسته ی اطمینان و امید و صبر و سعی...زیر این بارش ها ،هر بار تطهیر می شدم از ترس و یاس و پلشتی که دیگر نه نقاب ؛انگار پوسته ام شده بود...پوست می انداختم هر بار که باران می رسید!... "هر بار که بار آن می رسید!" ونمی دانم خاصیت عادت بود یا توهم "چه می شود ها"؛ که هزار تویم کرده بود...زیر ترک های دردناک هر پوست انداختنی ، لایه ی دیگر سمج وانگلی نشسته بود به تماشا! پوست کلفت شده بودم این همه سال... حکایتم قصه ی جراحی زیبایی زنی وسواسی شده بود و رشد پوست های اضافه و پس زدن چربی های مزاحم...تیغ هم از دستم خسته بود...! حالا تازه رسیده بودم. باران خورده و مبهوت و مردد ...داشتم تند تند صلوات می فرستادم برای نکند هایی که همیشه آن گوشه ی موذی ذهنم داشتمشان واز پله ها بالا می رفتم ...موبایلم زنگ زد.شماره نا آشنا بود و فوری قطع شد. زنگش را همان توی راه پله قطع کردم. توی دلم آشوب بود...می دانستم اتفاقی در راه است. توی راه پله ی تاریک زانوهایم می لرزید از خیال چیزی که نمی دانستم چیست.روی پله ی آخرین پاگرد ،بی اختیار نشستم...حالم بد بود. خواستم همان جا زنگ بزنم به هستی...و بگویم ... "...چی؟...راستی چکار می خواستم بکنم؟...من ؛برای خودم،اطرافم،آنها که برایم بودنشان مهم بود و رضایتشان...اه!...باز هم دیگران و آن رضایت مندی نایاب و پر دردسر!"...خودم را همیشه می گذاشتم آخر صف خواسته ها...گرچه مدتها بود به قول هستی دیگر "خود"ی به چشم نمی آمد...حالم از خودم به هم می خورد...حالم... یکباره تمام دلم زیر و رو شد!پله ها را دو تا یکی دویدم و در را با کلید باز کردم و جلوی نگاه حیران بچه ها پریدم توی دستشویی ...و نخورده های این دو روز را بالا آوردم!... صورتم را که می شستم صدای بچه ها و مهدی از جای دوری به گوشم می رسید:خوبی ؟...چی شد یهو؟...باز رفتی هله هوله و ساندیچ حسن کثیف ونوشابه گازدار؟...مریم!...خوبی؟ آرام گفتم :مگه تو دکتری؟...چقدر این جمله آشنا بود! بلند تر از قبل گفت:چی؟...چیزی لازم نداری؟...خوبی؟ خنده ام گرفت! صورتم را خشک کردم...یک لبخندرنگ پریده ی زورکی تحویل آیینه دادم و ژست یک آدم بی دغدغه و آرام را گرفتم و از دستشویی زدم بیرون! بچه ها خودشان را در آغوشم رها کرده بودند و شادمانه فریاد می کشیدند:هورا ...مامان ِزنده شده دوباره! نگاه مهدی کمی آنسوتر؛ نگران و پرسشگر منتظر تلاقی نگاهم بود...می دانستم! لبخندم را دوباره در ذهن مرور کردم و به طرفش برگشتم. پرسید :خوبی؟...یاد هستی افتادم.یعنی او هم همین اندازه از پرسیدن این سوال کلافه می شد که اعتراض می کرد؟ با لبخند نقاشی شده ی گرمی گفتم:چای داریم؟... خندید ونفس راحتی کشید و همان طور که به سمت کتری می رفت ،گفت : البته بانو!...آنهم از نوع اعلای گل گاو زبانی ابداعی حضرت عالی! و من فکر کردم از کجا می دانست من حالا به این گل گاو زبان اینهمه احتیاج دارم؟... بچه ها از سرو کولم بالا و پایین می رفتند و فرصت نمی دادند تا خوراکی هایشان را که سفارش داده بودند از کیفم در بیاورم ودست هر دویشان محتویات توی کیفم را زیر و رو می کرد...پسرک خوراکی ها را پیدا کرد ودوید به سمتی تا دور از شیطنت های خواهرش با خیال راحت انتخابش را بکند ودخترک دنبالش می دوید و با چشم های گریان و بسته و دهان باز و معترض در حالی که کیفم را به دنبال خودش می کشید، فریاد می زد... حوصله نداشتم...سرم درد می کرد.همان جا توی هال رهایشان کردم وآرام خزیدم توی اتاق خواب .پنجره را که باز کردم هوای بارانی دوباره زد به سروصورتم! روی تخت افتادم و گذاشتم باران ببارد روی سرامیک سفید کف اتاق .حرف های امروز برایم سنگین بود... هر بار چالشی ایجاد می کرد در ذهنم و این بار شده بود چاله ی بزرگی پر از آب باران که بی هوا پریده بودم تویش ...و خیس ...وخیس! _پنجره را ببندم؟ مهدی بیصدا با یک لیوان چای بالای سرم ایستاده بود. گفتم:نه!...کاش می شد می زدیم بیرون...توی این هوا! با تعجب پرسید:پس تا الان کجا بودی؟ _گفتم با هم !...کاش می آمدی! و حالم دوباره آشوب شد! چای را داغ داغ سر کشیدم از ترس آنکه دوباره کارم به دستشویی نکشد! ـاین کتاب چیه؟و "ضد یادها"ی بهنود را که قبل از آمدن هستی اتفاقی دیده بودم وبا لذت خریده بودم نشانم داد! همیشه از این لحن سوال کردنش حرصم می گیرد...نمی دانم منظورش چیست؟ "کتاب است دیگر! عنوان دارد...نویسنده دارد...ویک نگاه سرسری به سر تا تهش کافی است تا این سوال مزاحم را نپرسیده جوابت را بگیری...نه؟" همه ی اینها را مثل همیشه توی ذهنم به مهدی گفتم...حوصله ی بحث ها ی تکراری و دلگیری های ریز و جبهه گیری های بی دلیلش را نداشتم.می خواستم زود تر از جا بلند شوم مثل یک زن خوب شام را آماده کنم.به درس های پسرک برسم.نیم ساعتی را کنار هم سریال ببینیم و از امروزمان بگوییم و بعد هرسه شان که خوابیدند چشم هایم را ببندم و دور شوم...دور دور دور! وفقط به باید هایم فکر کنم...فقط...به باید ها! *** تلفن زنگ خورد.مهدی رفت و چند لحظه بعد برگشت و گوشی را به سمتم دراز کرد...آنطرف صداهای مبهمی در هم قاطی شده بود.دوبار پرسیدم :بله؟...الو؟ و با تعجب به چشم های مهدی نگاه کردم.ارتباط قطع شد.مهدی کنارم نشست و گفت:سمانه بود!...انگار داشت گریه... تلفن دوباره زنگ خورد.با عجله برداشتمش.رویا بود.گفتم: سلا... داد می زد:مریم؟...کجایی؟ ...به دادمون برس!...مامانش ...خود...نمی ...بیمارستان...و قطع شد! نفسم بالا نمی امد! نگاه مهدی پر از سوالهایی بود که خودم هم جوابی برایشان نداشتم. به گوشیم نگاه کردم...هفت میس کال داشتم از رویا! سرم می کوبید...شماره ی ثبت شده از یک تلفن عمومی بود...به گوشی رویا زنگ زدم؛خاموش بود! سمانه در دسترس نبود... به مهدی گفتم: بریم!...پرسید :کجا آخه؟...چی شده؟ گفتم: نمی دونم...همه ی بیمارستان ها...کلینیک ها... با صدای دوباره ی زنگ تلفن هر دو پریدیم و من گوشی را چنگ زدم.رویا این بار از جایی که کمی آرامتر بود ؛با لحنی که کمی آرامتر بود، برایم توضیح داد که مامان سمانه توی بخش اورژانس بیمارستان ولیعصر بستری شده...با خونریزی شدید معده... پرسیدم :علتش...؟ صدایی از آن سوی خط نمی آمد. _ رویا! تو چیزی را داری پنهان می کنی؟ گفت :خودت بیا ببین!...فقط بیا تو رو خدا .من نمی دونم باید چکار کنم؟سمانه حالش بده...بیا! و قطع کرد.گیج مانده بودم وسط اتاق خواب...همه ی رمقم رفته بود... *** تا به بیمارستان برسم چه قصه ها که نبافتم برای مهدی!حسی درونی وادارم می کرد همان حقیقت نیم شنیده را هم از او پنهان کنم.می دانستم ماجرا هر چه هست ،از حد انتظارو درک اوفراتر است.وقتی پرسید کجا ببرمت ؛اشتباهی گفتم بیمارستان قدس! وتا خواستم درستش کنم چیزی در درونم نهیب زد! به قدس که رسیدیم برایش گفته بودم که احتمالا رویاکه این اواخر ،برای دومین بار ،باردار شده بود؛ سقط نا به هنگام داشته و حالا که مهری نیست من را از خانواده اش نزدیکتر دانسته و در نبود شوهرش خواسته تا در کنارش باشم... کنار نگهبانی بیمارستان از ماشین پریدم بیرون و به داخل راهرو رفتم...از پشت پنجره رفتن مهدی را دیدم و بعد آژانسی گرفتم و با عجله خودم را به بیمارستان ولیعصر رساندم. توی اورژانس تا برسم به رویا و سمانه آنقدر زخم و خون دیدم و آه و ناله شنیدم که حال خودم از یادم رفت.ته راهروی دوم مامان سمانه روی تخت بی حال و رمق افتاده بود...آنچه من از او می دیدم صورتی کبود بود وبدنی نحیف و لرزان که ملحفه ی سپیدی تا زیر گلویش را پوشانده بود، با نگاهی خیره به سقف ودستی در اسارت سرم. درکنارش روی تخت دیگر سمانه به خواب رفته بود در حالی که دست دیگر مادر را در دست داشت. با تعجب به رویا نگاه کردم. _سمانه... خوابیده؟ _آرام بخش گرفته.شوک شدیدی را تحمل کرده ...آن هم تنهایی! تازه یادم افتاد که اصل ما جرا را نمی دانم ورویا برایم گفت که سمانه طبق معمول هر روز از سر کار مستقیم به خانه آمده تا وعده غذایش را مثل هر روز با مادر بخورد... ...چقدر بهش اصرار می کردیم که غذا را ساعت 12 می دهند که همان ساعت بخوری ِ نه آنکه ساعت ۴بیاوری خانه و تازه با مادرت شریک شوی!و او هر بار می خندید که : بابا ما گنجشک روزی هستیم!هر دو مان با همین یک پرس سیر می شویم .12 هم وقت نهار خوردن شما بچه مدرسه ای های مامانم اینایی است که چاشت ساعت 4_5 را با اشتها کوفت کنید!... آنوقت غش غش می خندید و دلمان قرص بود که شرایطش خوب است.و نمی دانستیم صرفه جویی در یک وعده ی غذا برای او و مادرش چه معنای بزرگی دارد... تا همین اواخر که یکشب سر سفره ی شام دو نفره مان در خانه اش برایم گفت؛ نمی دانستم قصه ی زندگیش راکه پدرش اهل لرستان است و از همان اول هم تنها به حساب قول و قرار فامیلی و قومی دختر عمویش رابه عقد خود در آورده وتنها به این شرط آبروی پدر پنج دختر را خریده که بزرگترینشان را به عقد خود در آورد و بعد به سنت دیرین قومش تا سه همسر دیگر را بی دغدغه ی دخالت کسی اختیار کند...واین بزرگترین دخترعمو آن موقع 17 سال داشته و بر و رویی وظرافتی ؛که آرام آرام در گذر سالهای دراز صبر و تحمل شده بود زن 47 ساله ای که پژمرده بود و ساکت وبسیار شکسته تر از سن واقعی اش... سمانه از پدر تنها قیافه ای عبوس و ناراضی را در یاد داشت که سالی دو سه بار بی خبر به خانه سر می زد و کلی ایراد می گرفت ،کلی غر می زد و آخرش دعوایی به پا می کرد ،کتکی و بد و بیراهی نثار مسبب بیچارگی های همیشه اش می کرد و می رفت...اعتیادش برایش نه خانواده ای گذاشته بود،نه رفیقی ،نه مکنت و ارث پدری ونه حتی ذره ای عشق... ومادر را تحمل اینهمه خواری از پا انداخته بود.سالها بود که با افسردگی دست و پنجه نرم می کرد...با خیاطی خرج زندگی دخترش را داده بود تا به امروز که سمانه درکارگاه فرش استخدام بود و زندگی شان داشت آرام آرام تکانی می خوردو شکلی می گرفت...همین هفته ی پیش بود که با خوشحالی زنگ زد و گفت :برای عید غدیر برنامه ی رفتن به مشهد را تدارک دیده... اصرار داشت که مادرش چیزی در این مورد نداند تا به وقتش...و من همان جا این جمله از ذهن و دهانم گذشته بود که "گاهی چقدر زود دیر می شود" یکه خورده بود طفلکی و من چقدر آسمان و ریسمان بافتم تا باور کند بی غرض وبی دلیل از دهانم پریده است این جمله...اما ته دلم گواهی دیگری می داد! حالا هر دو بی پناه و آزرده روی تخت اورژانس بیمارستان کنار هم خوابیده بودند...و من داشتم به خودم لعنت می فرستادم که چرا امروز به بهانه ی پرو لباسم سری به مادرش نزده بودم؟ به خودم که آمدم سرم را بالا گرفتم و شنیدم که رویا هنوز دارد اتفاق امروز را با آب و تاب تعریف می کند: _...خلاصه هر چی با خونه تماس گرفت کسی جواب نداد. ۱۲ بود که آژانس گرفت و رفت. نیم ساعت بعد هم که تماس گرفت گفت مامانش خونه رو کرده دسته ی گل .تازه آش هم پخته با حلواو لابد حالا هم خونه ی یکی از همسایه ها رفته تا سمانه برسه... خوش حال بود .گفت لابد خوستگاری ،چیزی زنگ زده ،وقت گرفته .چون مامان در پذیرایی راقفل کرده واین نشانه است واسه یک تمیز کاری اساسی و آمدن میهمانی که حتما خاصه!...گفتم به همین خیال باش!...خندید ...گفت : بی خیال باش! و گوشی را گذاشت و... یک ساعت بعد که زنگ زد نفس نداشت .فقط تکرار می کرد :رویا!مامانم! ...مامانم... رویا! نفهمیدم چطوری خودم را رساندم خانه شان...تا من را دید خودش را انداخت تو بغلم و با گریه گفت:خود کشی کرده...! خانه را سرو سامان داده ؛ غذا پخته بعد رفته توی پذیرایی در را قفل کرده ،نمی دانم چند تا قرص را آرام آرام انداخته بالا و منتظر مرگ شده تا قبل از آمدن من بیاید و برای همیشه ببردش... گریه ای می کرد که امان نمی داد تا به مادرش نگاهی بیاندازم.همان وقت آمبولانس رسید .دو نفری کنار ایستادیم و ساکت و مبهوت گذاشتیم تا ماموران اورژانس کارشان را بکنند...جواب همه سوال هایشان نمی دانم بود...گیج شده بودیم!وقتی طرف بزرگتری را خواست که بتواند دو تا سوال را درست جواب بدهد هر دو مات هم را نگاه کردیم.یهو گفتم :دایی علی! با تندی گفت نه! هیچ کس!...هیچ کس نباید در این مورد چیزی بداند... گفتم:به مریم زنگ بزنیم ؟ با همان اخم نگاهم کرد و بعد زود حالت چهره اش برگشت...گفت:بزن! تو هم که مرده بودی!گوشی ات جواب نمی داد .مجبور شدم به خانه زنگ بزنم! راست می گفت .چند میس کال داشتم؟...بی اختیار دستم رفت طرف جیبم به هوای گوشی...جا گذاشته بودمش! کجا؟...توی خانه؟...توی ماشین...؟توی آژانس...؟...نمیدانستم! ساعت حدود ۱۰ بود که رویا رفت .قرارگذاشتیم به هیچ کس ،حتی همسرانمان هم چیزی نگوییم.حساسیت خاص سمانه را در مواجهه با این طور مسایل می دانستم وحس اندوهی را که همیشه با سرشکستگی از نداشتن یک خانواده معمولی در وجودش بود... *** پرستار که برای سرکشی آمد وضعیت را برایم شرح داد.نمونه گیری از محتوات معده نشان می داد که قرص ها از انواع مختلف بوده... با اثرات جانبی متفاوت که یکی از آنها خونریزی شدید معده بود. تورم حاد روده ی کوچک بعلاوه ی فشار خون بالا وافزایش هزار چیز دیگر که حالا از مادر آرام و رام سمانه موجودی ساخته بود که بی مدد مسکن های قوی دمی تاب تحمل درد های بسیارش را نداشت. برای تعویض لباس بیمار اتاق را ترک کردم و از تلفن بخش با خانه تماس گرفتم.بچه ها خوابیده بودند.به مهدی گفتم بخوابد و نگران آمدن من نباشد... بعد راه افتام سمت حیاط دلگیر بیمارستان...باران هنوز هم ریز می بارید...یاد بعد از ظهر افتادم!چقدر حرف های هستی این بار درد داشت! دردگنگی توی قفسه ی نا آرام سینه ام پیچید.دلم سیگار می خواست...دلم تنهایی می خواست...دلم آرامش می خواست ...تا در کنارشان بنشینم به تصمیم های بایدی ام فکر کنم.چقدر" باید" بود که نداشتم! چقدر" نباید" که منتظر یک اشاره ام بودند ،برای نبودن! ومن چقدر وسواسی شده بودم این روزها! روی نیمکت خیس گوشه ی حیاط نشستم و دستهایم را باز کردم .چشمها را بستم و سرم را رو به آسمان گرفتم .خسته بودم...! بیرون از فضای نیمه تاریک حیاط بیمارستان ؛کنار پیاده رو ،ماشینی پارک کرده بود .از ضبط صوتش صدای خوب امید می آمد: ...احساس تورو ؛حسش می کنم داغونه دلت ؛درستش می کنم... ...باریدم! *عنوان رمانی از سپیده شاملو
خواب دیدم عاشق شده ام؛آدم! نوک بال هایم می خارید...* ... قورباغه را برکه بلعید طعم سبز تندی چهره اش را در هم کرد! *
دلم براي خودم تنگ شده كاش سرم را بردارم و براي هفته اي در گنجه اي بگذارم و قفل كنم در تاريكي يك گنجه خالي... روي شانه هايم جاي سرم چناري بكارم و براي هفته اي در سايه اش آرام گيرم... "ناظم حكمت"
تو می آیی! دستپاچه شده ام بال در آورده ام از خیال بودنت اولش باورم نمیشد! از تعجب شاخ در آورده بودم حالا هم هول شده ام همه ی اتاقم را؛ توی کمدبی قفسه می چپانم و در را روی آوارشان می بندم. ... از جلوی آیینه که می گذرم ؛بی اختیار دستی به موهایم می کشم از تعجب خشکم می زند: شده ام یک تاکسیدرمی نایاب با یک جفت بال و شاخ و دست و پاچه...!
فرسنگها و سنگها گذشته است دوری ها و درد ها هم... به "خود "می آیم در کنار "تو" ام "خود تو "شده ام! ...در خلسه ی نا گهان حضورتو " دور"ت می گردم؛ از تو" دور" می افتم! و نیوتون را ؛ برای دانسته هایش نفرین می کنم...
"ناگهان" دلم ؛ "ناگه... آنی" را می خواهد که در طالع دنیا نیست...
یلدا مبارک! همزاد پنداری! یلدای من همزاد خوب قصه هایم هم غصه ی نادیده ی مرهم_ دوایم امشب،شب میلاد تو بر من مبارک چون با تو زادم تا ابد از خود رهایم **** یلدای من شبهای ما غرق ترانه است دور از تو با خورشید خندیدن بهانه است یکدم که با من می زنی بر تار سازش دنیا برایم صحنه _رقص عاشقانه است...
یک سپید میان سیاهی بلند ترین شب سال: کلاف های سر در گم را به دار می کشم از وهم خیالی دور... وچله از شبم می گذرد... زانو زده ام و ترنج می بافم بر شاخه های درختی که مراد می دهد دست هایم به نیت دخیل بر تارها چنگ می زنند وگره ها را کور می کنند نقش ترنج بر آب می افتد! _گره اشتباه_ "خضر راه خانه ام را گم کرده؛ شاید..." زیر سایه ی دار باز چله ها را میشمرم وگره می زنم ...! کوتاه؛ به قدر نگاهی و یادی: چله بر کمان ابروت کشیده تیر نگاه...! چله :زه چله: تار چله : یلدا
غم دانه دانه می افتد روی صورتم شور است طعم نبودنت... دلم گفت بنویس: غم دانه های شور این تنهایی است که نمی گذاردروی یخبندان جاده ی بی او لغزشی دل را ببرد... نمک گیر مان می کند این لطف آخر!...هر دو می دانیم.
مارگوت بیگل دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند ٭٭٭ سخن بگوییم ٭٭٭ از بخت یاری ماست شاید، که آنچه که می خواهیم *** جویای راه خویش باش از این سان که منم تو و من ٭٭٭ ٭٭٭ ٭٭٭ و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود ٭٭٭ آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود ٭٭٭ از رخنه هایش تنفس می کنیم ٭٭٭ راهی به جز اینم نیست! ٭٭٭ آینده هجوم می آورد بهتراست بگویمت - تو را و مرا- نباید که درپایان راهمان که دریابیمشان سکوت سرشار از ناگفته هاست...
نیم نوشته های این پست تقدیم می شود به دوستانی که از نبودنم گله مند بوده اند و محبت همیشه شان... ببخش! نمی فهمم دیگری را وقتی روبه روی نگاه توام! *** نمی آید آن لغت آشنا تا بشناسی ام! باد گنگی می وزد همه ی حرف ها را از روی "بند "می پراند... بند را آب می دهم!
بنویس مشق هایت را کودکم! ... این زمزمه ی دلتنگ دیکته ی شب تو نیست... دارم از روز هایی نیم تنه می بافم که خیال نبود و رج هایم ؛ اگر زیرو روست حال دلم است _که این روز ها تعریفی ندارد_ بهانه ام گذشتن زمستان است از روی رج های آخر این" نیم تنه" وگرنه دیگر کسی را ندارم تا قد تنهاییم را با تمامش اندازه کنم... ... خط به خط این نا نوشته را برایت قصه می بافم؛ از روزهایی که تنها تقویم از روی نعششان توانست که بگذرد. یک روز صبح؛ "کتاب" ها را بستیم و فارغ از مشق های مشقت شبی بی دار روی ممتد خط های خیابان ایستادیم انگار دفتری صد برگ در دست کودکی مشتاق ورق خوردیم و روی تنمان را گلوله ها "مشق" نوشتند! دیدیم که تفنگ ها ـ خشنود نوازش دستی برسر ـ درسشان را حفظ می خواندند... وناظم بد خو ،غیبت معلم را بهانه می کند و تند تند بر سینه ی مشق نوشته ها خط قرمز می کشد! همهمه ی گنگ مان آخر "ندا "شد به اعتراض! حالا دیگر صداها را می کشیدیم و هر سی لاب/ سیلاب اندیشه ای دیگر بود دیگر کسی برای جریمه های نا نوشته اش اندوهی نداشت... بر کبود تخته سیاه خیابان آنقدر نوشتیم تا سبزه رویید...! و ما باور کردیم انعکاس آبی آسمان و زرد خورشید، سبز می رویاند؛ در چشم هایی که سر به زیر شرمی نا دانسته نماند! |
About
...نبود بر سر آتش! Archivesآبان 1389مهر 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آرشيو Links
شمس لنگرودی |